تبليغاتX
شیروان1
از ناکجاآباد ما به کجا میروی "بخشی بزرگ"؟! اعجازمان نمیکنی دیگر با آن دوتار؟! افلاک چه دلبری از تو کرد که اینگونه از شوق پنجه در خاک زدی و روح از حصار تکیده ی خویش بیرون بردی؟! بر تو چه نواختیم که دیگر یارای شنیدنش نداشتی؟!


این منم که درین بیگاهی شب،مینالم از سنگینی خوابی که هوشیاری مرا نیز مدهوش کرد... این منم که سالهاست با نوای تو ،"با تو" میگریستم و اکنون با نوای تو بر بی"نوایی" تو و بر "بینوایی"خویش میگریم. چقدر سرد است این "شب"...این "سکوت"...این "کویر"!برخیز و آتشی بیفکن در آن دوتار و گرممان کن ای شگفت مرد!

برخیز و زخمه هایت را پرواز ده در این زمستانی که "ابرهای بهار میبارند"..."بر دل خون شده "ی تو میبارند...هنوز "داد بیداد" خویش ازین روزگار نستاندی،کجا میروی اسطوره ی پاک؟! در کدامین گوش موم اندود شده فریاد برآرم که دیگر خراسان من بخشی ندارد؟! خراسان بی نوای من، دیگر سامان ندارد...سریست بی سامان که دیگر سلیمان ندارد...سلیمانیست که دیگر اشکی بر این غربت در چشم ندارد!


تنهایمان میگذاری ای سترگ؟!دیگر مستمان نمیکنی ای کهنه شراب خدایی؟!خاک بر چهره پاشیدی تا بهتر ببینندت؟! حال دیدی آنقدرها هم غریب نیستی ای آخرین افسانه؟!...میدانم که تو نیز درشگفتی از این طایفه ی زنده کش...از این طایفه ی مرده پرست...از اینان که بدرود تو را به "خویش" تسلیت میگویند و در این میان این خراسان من است که دیگر بخشی ندارد...این خراسان من است که هیچ درودی تسلای بدرودش نیست...خراسان مرا بیدل رها مکن ،غریب دل!

کاش بازگردی،وضویی بسازی و زخمه ای بنوازی که بی نوای تو،گران نمازِ ما نه تاری دارد و نه پودی... .در شرع دلهای خسته ای که با تو بودند و اینک بی تو مانده اند،بی نوای ساز تو ماندن،حرام است!!!



بودنت را شایسته نبودیم،میدانم! اما بی تو بودن را بیتابیم...میدانی؟!

آرام بخواب حاج قربان که دیگر زمختی هیچ نگاهی سینه ات را نمیخراشد، و آرامتر دیده فروبند که نوای دوتار...دوتار تو،این کهر سرکش - مست از شراب انگشتان تو - درین پهنه،تا ابد...تا همیشه،میتازد بر این بوم...بر این بر.

اما خدا میداند...تو میدانی...و همه نمیدانند در این میان،این خراسان من است که دیگر بخشی ندارد!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 0:57  توسط شیروان  |